• یکشنبه / ۱۹ بهمن ۱۳۹۹ / ۱۰:۴۹
  • دسته‌بندی: همدان
  • کد خبر: 99111913957
  • خبرنگار : 50416

پلاکم باید به دخترم «زهرا» برسد ...

پلاکم باید به دخترم «زهرا» برسد ...

ایسنا/همدان آن موقع ها دخترم تازه متولد شده بود، اعلامیه ها را زیر قنداقش جاساز می کردم و با آقای سیفی می رفتیم قم. بعد می بردم داخل حرم و بین خانم ها پخش می کردم. بیشتر اعلامیه ها را وقتی ملایر می آمدیم از آیت الله میرشاهولد می گرفتیم.

در پس ایثار، فداکاری و شجاعت هزاران فرزند این سرزمین طی هشت سال جنگ تحمیلی، زنانی تمام قد ایستاده اند. زنانی که سلاحشان پس از خواندن حمد و نذر صلوات، فراهم سازی تدارکات رزمندگان بود. زنانی که از هر کوچه و محله برای پخت مربای هویج و بسته بندی کشمش و گردو، بسیج می شدند و شستن لباس سربازان را گاهی حتی بر شستن لباس فرزندان خود، مقدم می دانستند. آنها که اگر همت و پشتکار و صبرشان نبود، نه خرمشهری آزاد و نه فتح المبینی فتح می شد.

بتول روح‌افزا نیز یکی از همان زنان است که علاوه بر ۱۰ فرزندش، از ۱۵ سالگی تا همین دو سال پیش برای بیش از هزاران مدافع وطن از هشت سال دفاع مقدس تا مدافعان حرم مادری کرده است، او که در عین گمنامی حریف یک لشکر بوده، تمام زندگی خود و خانواده اش را وقف امام و انقلاب کرده و حالا تنها آرزویش داشتن کفش هایی برای ادامه این راه زیر سایه زینب کبری(س) است.

او از سال های جوانی اش به خبرنگار ایسنا می گوید، از همسری که پابه پایش در تمامی لحظات زندگی مشوق و همراهش بوده است. همه چیز از ۱۴ سالگی بتول خانم آغاز شده، زمانی که به همراه آقای سیفی برای ساختن زندگی مشترکشان راهی تهران می شوند.

بتول خانم اظهار می کند: خودم تمایلی به ازدواج نداشتم، نه اینکه فکر کنی از آقای سیفی بدم می آمد، نه. بچه بودم، می گفتم حالا چه وقت شوهر کردن است. خاله ام هم همین ها را به آقای خدا بیامرزم گفت اما آقام معتقد بود هر کس زودتر دخترش را به خانه بخت بفرستد عاقبت بخیر می شود. می گفت: حضرت زهرا(س) ۹ سالگی ازدواج کرده، شما می گویید بتول بچه است!! خب آن روزها مثل حالا نبود. ما روی حرف بزرگترمان حرف نمی زدیم. خلاصه که ازدواج کردیم و راهی تهران شدیم. ۱۵ سالم بود که مادر شدم. آقای سیفی هم در شرکت پارس ماشین کار پیدا کرده بود. یک اتاق کوچک به اندازه این قالی داشتیم که یک طرفش چراغ خوراک پزی گذاشته بودیم و طرف دیگرش هم غذا می خوردیم، هم می خوابیدیم و هم مهمان داری می کردیم.

زن آقای سیفی ماشین آورده خانه!

او دستش را به سمت روسری اش می برد، آن را مرتب می کند و ادامه می دهد: گاهی با میله های دوچرخه برای دخترها بافتنی می بافتم. آن موقع ها میل بافتنی گران بود، وسعمان نمی رسید تا اینکه رادیو اعلام کرد ماشین بافندگی به بازار آمده. آقای سیفی به اصرار خودش یک ماشین بافندگی برایم خرید، او مشاغل خانگی را برای زنان مناسب تر می دانست و در پیمودن این راه از آغاز مشوق و همراهم بود. سه ماه هر روز می رفتم خیابان ناصرخسرو که کار با ماشین را یاد بگیرمریال دست آخر هم جواز کار با ماشین را گرفتم. از همانجا ماشین بافندگی جزئی از زندگی ما شد. تو محله پیچیده بود که «زن آقای سیفی ماشین آورده خانه!» خیلی از خانم ها، از صبح می آمدند خانه ما و خیره می شدند به من که چگونه با این ماشین، بافتنی می بافم.

اعلامیه ها را زیر قنداق دخترم جاساز می کردم

بتول خانم لبخند می زند، لبخندی که شور و شوق زنی ۲۰ ساله را در چشمانش به تصویر می کشد، ادامه می دهد: به خانم ها گفتم به جای اینکه از صبح به تماشای من بنشینید جلو بیایید تا به شما هم یاد بدهم بتوانید برای بچه هایتان لباس ببافید. آموزش بافندگی را از همانجا آغاز کردم، خانم های محله خودمان هر روز می آمدند و با حوصله به آنها کار با ماشین و بافتن شال، کلاه، هدبند و بلوز را یاد می دادم. تا اینکه منزلمان را فروختیم و راهی ملایر شدیم. آمدن ما همزمان شده بود با تحولات قبل از انقلاب و رهبر این تحولات در ملایر آیت الله میرشاهولد بود. البته تهران هم که بودیم، فعالیت هایی داشتیم. یادم هست با خانم طباطبایی و اعظم طالقانی اعلامیه پخش می کردیم. آن موقع دخترم تازه متولد شده بود، اعلامیه ها را زیر قنداقش جاساز می کردم و با آقای سیفی می رفتیم قم. بعد می بردم داخل حرم و بین خانم ها پخش می کردم. بیشتر اعلامیه ها را وقتی ملایر می آمدیم از آیت الله میرشاهولد می گرفتیم.

به گفته بتول خانم، هر یک از دوستداران امام قبل از انقلاب آنچه برایشان مقدور بوده، انجام می دادند، آن هم بدون هیچ توقعی و تنها به عشق امام. او این فعالیت ها را خدمت به رسول خدا(ص) می داند و با حضرت زینب(س) عهد بسته تا زنده است و نفس می کشد در این راه خدمت کند مگر کسی او را راه ندهد.

او نگاهی به قاب عکس همسرش می اندازد که روی دیوار نقش بسته است و ادامه می دهد: ملایر که آمدیم، آقای سیفی در یک داروخانه نسخه می پیچید. یک روز خبر آوردند که برادرش در خیابان ژاله تهران تیر خورده، خیلی خوشحال شد. گفتم« مرد، تو از تیر خوردن برادرت خوشحال شدی؟» گفت «نه، خدا را شکر می کنم که ما نیز قطره خونی در راه این انقلاب پیشکش کردیم». بعد از انقلاب زنان بیشتری برای آموزش می آمدند، هر روز عده زیادی از کمیته امداد به من معرفی می شدند که هر کدام بعد از یادگیری، کارگاهی راه می انداختند و برای خودشان استاد می شدند.

آقای سیفی؛ مشوق و همراه همیشگی

بتول خانم که با آغاز جنگ، تمام شاگردان و دوستانش را دور هم جمع کرده، می گوید: به خانم ها می گفتم «الان مأموریت تنها به دوش مردان نیست، به گفته امام، زن باید همپای مرد تلاش کند». همان ابتدای جنگ خدمت آقای ترابی که کمیته کار می کرد، رفتم و به او گفتم «دلم برای این رزمنده ها کباب می شود، غذا ندارند، لباس گرم برای پوشیدن ندارند». وی سه نفر در اختیار من گذاشت. تصمیم گرفتیم بین روستاهای ملایر آرد توزیع کنیم تا زنان روستایی برای رزمندگان نان بپزند. آرد را بار وانت زدیم و بعد از رسیدن به مسجد روستا، بلندگو دستم گرفتم و داد زدم «آهای اهالی فداکار و جان بر کف، چه نشسته اید که فرزندانتان در عذاب اند و نانی برای خوردن ندارند». ۱۰ دقیقه نگذشت که خانم ها یکی پس از دیگری به سمت مسجد برای تحویل آرد و پخت نان هجوم می آوردند. برخی هم که خود در خانه آرد داشتند نان می پختند و به ما تحویل می دادند. آنها علاوه بر نان، سطل ماست، شیره، گردو و کشمش می آورند که برای رزمندگان به جبهه ها بفرستیم. در تمام این فعالیت ها آقای سیفی کنارم بود، گاهی از بچه ها مراقبت می کرد تا من به کارهایم برسم، او همیشه مشوق و همپای من بود.

بتول خانم مکثی می کند، گویی در ذهنش کلمات را بالا و پایین می کند که کدام را بگوید یا شاید برخی را فراموش کرده، اسامی افراد را به سختی به یاد می آورد، بسیاری از دوستان و هم قطارانش از دنیا رفته اند. چند تکه کاغذ از کیف قهوه ای کوچکی که از کنار تخت خوابش آویزان کرده، بیرون می آورد و نشانم می دهد، روی کاغذ ها اسامی خانم هایی نوشته شده که برای آموزش بافندگی به او مراجعه کردند، می گوید: این کاغذها بیشتر از یک کارتن بود فقط همین چند تا باقیمانده، بیشترشان را نوه هایم پاره کردند و این طرف و آن طرف انداختند. به خانم هایی که برای آموزش می آمدند می گفتم «اول باید برای رزمندگان شال، کلاه و ساق بند ببافید». زانوبند برایشان می بافتیم که زیر شلوارشان بپوشند، خب سردشان می شد، شب تا صبح در بیابان ها می جنگیدند، باید لباس گرم برایشان می فرستادیم.

نیت من خدمت به عنوان سرباز گمنام حضرت زینب(س) است

او که بر روی دستانش آثار ۶۷ سال دفتین زدن نقش بسته، ادامه می دهد: برای بچه ها مربای هویج می پختیم، بساط آتش را در حیاط همین پایگاه بسیج پشت خانه علم می کردیم. بعد از جمع و جور کردن لباس ها و خوراکی ها، آقای ترابی می گفت باید این آذوقه ها را دور شهر بچرخانیم تا مردم بدانند جمع آوری همه اینها به همت یک زن است. به او گفتم «خدا امواتت را بیامرزد، اسمی از من نیاور! نیت من خدمت به عنوان سرباز گمنام حضرت زینب(س) است». حتی یکبار با چند تا از خانم ها جمع شدیم و به همراه نیروهای بسیجی با تدارکاتی که آماده کرده بودیم، راهی اهواز شدیم. آن شب را خوب یادم هست آقای آهنگران در مسجد اهواز نوحه زیبایی خواند، همه اشک می ریختند.

سه روز روزه برای آزادی خرمشهر!

این زن بسیجی از نذر سه روزه اش برای آزادی خرمشهر می گوید: برای آزادی خرمشهر سه روز روزه نذر کرده بودم. آن روز هم روزه گرفته بودم و از بی حالی گوشه خانه دراز کشیده بودم، آن موقع ها یک رادیو کوچک داشتیم که اخبار جنگ را از طریق آن دنبال می کردیم، رادیو اعلام کرد که «خرمشهر آزاد شد» از شدت خوشحالی به پشت بام رفتم و فریاد زدم «آهای رزمندگان عزیز، خرمشهر آزاد شد». دیوار پشتی خانه ما، حوزه مقاومت بسیج بود، همه بسیجی ها با فریاد من از ساختمان بیرون آمده بودند و شادی می کردند.

بافتن شال و کلاه برای مدافعین حرم

آموزش بافندگی بتول خانم بعد از جنگ هم ادامه یافت به طوریکه بیش از ۱۵۰ شاگرد پس از یادگیری بافندگی نزد او، هر کدامشان خود استاد ماهری شدند و برخی نیز کارگاه های آموزش بافندگی راه انداخته اند. او به آموزش سه نابینا که از طرف بهزیستی به او معرفی شده، اشاره می کند و ادامه می دهد: همان موقع که جنگ سوریه شدت گرفته بود و جوانان بسیاری از ایران برای دفاع از حریم حضرت زینب(س) راهی می شدند، در مغازه مشغول بافتن شال و کلاه بودم که یکی از همین جوان ها وارد مغازه شد و بعد از سلام و احوالپرسی گرم از من خواست چند تا شال و کلاه برایش بگذارم که موقع اعزام به سوریه با خود ببرد. از همانجا بود که با چند تن از شاگردانم بافتن شال، کلاه، زانوبند، هدبند و مچ بند برای مدافعین حرم را آغاز کردیم که با خود ببرند، کامواها را برایمان تهیه می کردند چون هر رنگی را نباید استفاده می کردیم. الان هم هنوز چند تا از شال و کلاه هایشان را در مغازه دارم.

او که همسرش را هفت سال پیش از دست داده، انجام تمام فعالیت های انقلابی اش را مدیون همسرش و همراهی او می داند. از دو سال پیش و از پس زمین خوردنش، دیگر نمی تواند با ماشین بافندگی کار کند. خانه نشین شده است، گاهی از روی دلتنگی از در کوچکی که در حیاط خانه اش به مغازه باز می شود، وارد مغازه می شود، گردوغبار نشسته بر روی ماشین ها را پاک می کند تا شاید کامواهای رنگارنگ روی قفسه ها او را با خود به خاطرات رنگارنگ ۴۰ سال پیش ببرد، خاطراتی که هر یک خطی بر پیشانی اش انداخته، روسری اش را باز می کند و پلاک گردنش را نشانم می دهد، پلاکی که تصویر یه زن در کنار یک اسلحه بر آن نقش بسته است.

بتول خانم می گوید: سال ۸۳ از همدان برایم دعوتنامه فرستادند که از من به عنوان یک زن انقلابی تقدیر کنند، ماشین دنبالم فرستادند که در مراسمشان شرکت کنم. این پلاک را با یک لوح تقدیر همانجا هدیه دادند. به بچه هایم سفارش کردم بعد از من این پلاک باید به دخترم زهرا برسد. زهرا اهل جلسات قرآن و نماز است، نه که بقیه نباشند، آنها هم بچه های خوبی هستند اما  وصیت کردم این پلاک باید به زهرا برسد.

انتهای پیام

  • در زمینه انتشار نظرات مخاطبان رعایت چند مورد ضروری است:
  • -لطفا نظرات خود را با حروف فارسی تایپ کنید.
  • -«ایسنا» مجاز به ویرایش ادبی نظرات مخاطبان است.
  • - ایسنا از انتشار نظراتی که حاوی مطالب کذب، توهین یا بی‌احترامی به اشخاص، قومیت‌ها، عقاید دیگران، موارد مغایر با قوانین کشور و آموزه‌های دین مبین اسلام باشد معذور است.
  • - نظرات پس از تأیید مدیر بخش مربوطه منتشر می‌شود.

نظرات

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.