آزادگان دفاع مقدس

برای دسترسی به اخبار قدیمی‌تر، در منوی مربوطه سال و ماه را محدود کنید.
  • مهری که در شناسنامه خورده می‌شود از جنس خون شهید است...

    مهری که در شناسنامه خورده می‌شود از جنس خون شهید است...

    آزادگان اسطوره‌های صبر و استقامت هشت سال دفاع مقدس و سند زنده افتخار ملت غیور ایران هستند. سربازانی، که در دل خاک دشمن با آنان می‌جنگیدند و دشمن را اسیر ایمان،صلابت و استقامت خود کردند.

  • «علی فرعون» جنگ که بود؟

    «علی فرعون» جنگ که بود؟

    «خدا می‌داند مردی پیدا نمی‌شود که مردانگی، رشادت و حُریت علی را داشته باشد. علی هیچ چیز از یک جوانمرد کم ندارد. کسی که در دست دشمن باشد و داوطلبانه به جای افراد ضعیف کتک بخورد اجر و پاداش بالایی دارد.»

  • روایتی از خبر درگذشت امام خمینی (ره)

    روایتی از خبر درگذشت امام خمینی (ره)

    همه دعا می‌کردند ای کاش تکذیب شود و امام ما، ما را تنها نگذارد. تا این‌که عصر شد. آمار گرفتند آمدیم داخل و ساعت هفت شد، برنامه‌های تلویزیون شروع شد و اولین برنامه اخبار بود.

  • سالروز سفر ابدی «سید آزادگان»

    سالروز سفر ابدی «سید آزادگان»

    حجت‌الاسلام ابوترابی دوران بعد از اسارت را در کنار مصیبت زدگان، بر بالین افراد مریض و ناتوان، در مجالس دعا و معنویت، در حال سرکشی و تفقد از آزادگان و ایثارگران و پیگیری دردها و مشکلات آنان گذراند. بیشتر روزها روزه بود. برای خدمت به بندگان خدا، لحظه‌ای را از دست نمی‌داد. در جایگاه نماینده ولی فقیه در امور آزادگان نیز تلاش کرد تا مایه عزت و تقویت نظام مقدس جمهوری اسلامی و مقام معظم رهبری باشد. هر مشکلی را تحمل می‌کرد و در حد امکان باری از دوش نظام اسلامی برمی‌داشت.

  • یک خاطره از اسارت

    یک خاطره از اسارت

    صدای زنی را شنیدم که می‌گفت: «چشمانش را باز کنید.» بانوی پزشکی بود که به انگلیسی از من چند سئوال پرسید و من هم پاسخ دادم. سپس گفتم: «در ایران به کسانی که عمل لوزه انجام می‌دهند شیر و بستنی می‌دهند.» پزشک هم گفت: «بستنی که نداریم اما دستور می‌دهم شیر برایتان بیاورند.»

  • یادنامه‌ای برای یک پزشک متعهد به میهن

    یادنامه‌ای برای یک پزشک متعهد به میهن

    مرحوم دکتر خالقی با آغاز جنگ تحمیلی برای خدمت به کشور عزیزمان ایران باز گشتند و در همان ابتدای دفاع مقدس در منطقه جنگی جنوب مشغول فعالیت کردند. در یکی از حملات بعثیون به اسارت نیروهای بعثی درمی‌آیند و به مدت 10 سال در اسارت نیروهای بعث عراق بود.

  • خاطرات یک آزاده از عملیات بیت‌المقدس

    خاطرات یک آزاده از عملیات بیت‌المقدس

    وقتی که دست‌هایم را می‌بستند به افسر بعثی‌ گفتم یکی از همرزمانم مجروح شده و در آن‌ سنگر است اجازه دهید او را بیاوریم. با حرکت دست سنگر را به آن‌ها نشان دادم ولی آن‌ها با نارنجک سنگر را نشانه گرفتند و آن‌ رزمنده را شهید کردند.

  • پژوهشی درباره «جنگ، اسارت، خانواده»

    پژوهشی درباره «جنگ، اسارت، خانواده»

    کتاب جنگ، اسارت، خانواده، کتابی پژوهشی است که با رویکرد تحکیم بنیاد خانواده، براساس طرحی پیمایشی به کوشش آیدین باقری و مهدی آهنگران به نگارش درآمده است.

  • یک شرایط خاص برای روزه داری رزمندگان اسیر

    یک شرایط خاص برای روزه داری رزمندگان اسیر

    در ماه رمضان سختگیری نیروهای‌ بعثی به ما بیشتر می‌شد. در ماه مبارک رمضان وعده شام را ساعت پنج عصر می‌دادند که آن را به عنوان افطار و وعده ناهار را به هنگام سحر توزیع می‌کردند که از هر اردوگاه چند نفر مسئول می‌شد برای گرفتن غذا و چایی، که آن را در سطل‌های می‌ریختند و در بین اسرا تقسیم می‌کردند.

  • یک خلاقیت برای ماه رمضان در اسارت دشمن

    یک خلاقیت برای ماه رمضان در اسارت دشمن

    از هر اردوگاه فقط چند نفر می‌توانستند برای گرفتن غذا بروند به همین خاطر غذا برای افطار و سحر سرد می‌شد. گرچه کار خطرناکی بود! ولی ما از المنت برای گرم کردن آن استفاده می‌کردیم. آنجا ما حتی برای آب خوردن هم محدودیت داشتیم! به ما اجازه برگزاری دعا را نمی‌دادند.

  • یک خاطره از اسارت

    یک خاطره از اسارت

    ما همزمان سه برادر به علاوه پدر در جبهه بودیم. و هیچوقت سنگرها خالی نبود. برای من اردوگاه مستمر عوض می‌شد. مخصوصا از زمانی که یقین کردند من روحانی هستم بیشتر سخت می‌گرفتند. قبل از اسارت مدارک و عمامه و هرچیزی که ممکن بود دردسر ساز شود را مخفی کرده بودیم.

  • خاطره‌ای از «یک به علاوه پنج» در اسارت

    خاطره‌ای از «یک به علاوه پنج» در اسارت

    بعثی‌ها بالای سرمان نفس‌نفس می‌زدند؛ خسته از کارزار، سرم روی سینه یکی از اسرا بود و نای حرکت نداشتم. چرخیدم به پهلو. چشمم افتاد به پرتقال‌هایی که حالا زیر دست و پا، لِه شده بود.

  • یک خاطره از اسارت

    یک خاطره از اسارت

    تصمیم گرفتند ما را شهید کنند ولی این افسر عراقی نمی‌گذاشت. آن‌ها می‌گفتند که زخمی‌ها را نمی‌بریم او می‌گفت: «اینها پای من را بسته‌اند.» در پایگاه الاماره باز خواستند ما را بکشند این افسر آمد و نگذاشت.

  • خاطره یک اسارت

    خاطره یک اسارت

    شب دوم ماه مبارک رمضان سال دوم اسارتم در اردوگاه تکریت بود و ساعت یک و ۳۰ بامداد را نشان می‌داد که از خواب بیدار شدم. تعداد زیادی از هم‌بندی‌ها در کنار دیوار آسایشگاه به دور از چشم نامحرم نگهبانان بعثی مشغول خواندن نماز شب و نمازهای مستحبی بودند، با دیدن چنین صحنه‌هایی اشک در چشمانم حلقه زد و به حال خوش آنها غبطه خوردم.

  • روایت یک اسیر جنگی در «لبخند گمشده»

    روایت یک اسیر جنگی در «لبخند گمشده»

    صدای پایکوبی عراقی‌ها که خوابید، یواش‌یواش ناله مجروحان و همهمه مبهمی فضا را پر کرد. گلوله شانه پهن حبیب را سوراخ کرده بود و ظرف چند روز به دلیل گرما و عدم شست‌وشو، زخم پر از کرم شده بود. کرم‌ها توی گوشت و خون او می‌لولیدند. حبیب مشهدی بود و زودتر از ما به بعقوبه آمده بود.

  • رمضان در اسارت و یک خاطره

    رمضان در اسارت و یک خاطره

    تا غذاها را مسوولین غذای آن روز می‌آوردند، همه‌ را برای افطار پتوپیچ می‌کردیم و ابتدا، نماز مغرب و عشا را می‌خواندیم و سپس افطار می‌کردیم. بعد از خوردن سحری نیز به جهت محدودیت آب و نبود آن در آسایشگاه نمی‌توانستیم مسواک بزنیم. مسواک را به ساعت بیرون باش صبح، موکول می‌کردیم.

  • رمضان در اسارت و یک خاطره

    رمضان در اسارت و یک خاطره

    بعثی‌ها در اسارتگاه به هر اسیری دو تا سه نخ سیگار می‌دادند؛ من سیگارم را به بچه‌هایی که سیگار استعمال می‌کردند، می‌دادم تا وقت قرآن‌شان را بخرم یا برخی دیگر نصف نان خود را می‌دادند تا سهمیه و وقت قرآن دیگر اسرا را بخرند.

  • روایت یک اسیر ارتشی از خواب مرحوم ابوترابی‌فرد

    روایت یک اسیر ارتشی از خواب مرحوم ابوترابی‌فرد

    یک آزاده ارتشی گفت: کسانی که متأهل بودند و اسیر شدند، در اصل همسران این‌ها آزاده‌اند. همسر من ۱۰ سال با دو فرزند سال‌ها بدون هیچ درآمدی خود را حفظ کردند. می‌توانستند آن زندگی را رها کنند و بروند دنبال آرزوهای دیگر اما ماندند و مقاومت کردند.

  • روایت یک آزاده از مقاومت در اسارت

    روایت یک آزاده از مقاومت در اسارت

    بعثی‌ها مانند گرگ­‌های درنده به جان بچه‌­ها افتادند و دیوانه­‌وار ما را کتک می‌زدند ولی با مقاومت عزیزان اسیر آن­ها نتوانستند به هدف خود برسند درها را بستند و گفتند: «فردا به حسابتان می­ رسیم.»

  • مگر ما به شما ظلم کرده‌ایم؟

    خاطره‌

    مگر ما به شما ظلم کرده‌ایم؟

    قبل از تحویل سال یکی از مسئولان عراقی وارد آسایشگاه شد؛ تا چشمش به این دعا برخورد کرد، از کوره در رفت و بسیار برافروخته شد. شروع کرد به داد و بیداد و گفت: «مگر ما به شما ظلم کرده‌ایم که شما این آیه را نوشته‌اید؟ ما به شما پتو، لباس و کفش دادیم حالا ظالم هستیم.»

  • یک غافلگیری در نوروز سال ۶۱

    یک غافلگیری در نوروز سال ۶۱

    زمانی که سال نو شد و بهار طبیعت به زمستان اردوگاه پا گذاشت. برادران صمیمانه یکدیگر را در آغوش گرفتند و سال نو را به یکدیگر تبریک گفتند. بعد یکی از برادران به نام میرزائی گفت: «بهتره به‌یاد شهدای گلگون‌ کفنمان سرود ملی بخونیم ...»

  • روایت یک روحانی آزاده در «یک سینه سخن»

    روایت یک روحانی آزاده در «یک سینه سخن»

    حجت الاسلام قاسم جعفری آزاده و جانباز خراسان شمالی در ۹ اسفند ۱۳۶۲ در عملیات خیبر به اسارت درآمد. سال‌های اسارت این آزاده در اردوگاه‌های موصل سپری شد.